روزانه
5 شنبه 28 اردیبهشت صبح که سر کار بودم ناهارم غذای حاضری درست کردم از قبل برنامه ریزی کرده بودم که امروز بعد از ظهر که تعطیلم خونه رو تمیز کنم بعد از اینکه ناهار خوردیم ظرفا رو شستم بعدش مشغول تماشای تی وی شدم تا ساعت 4 که همسری رفت سر کارش منم از ساعت 4/10 دقیقه شروع کردم به تمیز کردن اول کابینت ها رو تمیز کردم بعدم کف آشیزخونه رو شستم تا چند ساعت بعدش هنوز بوی مواد شوینده میومد خسته میشم ولی خوب آخر هفته بود تعطیلم بودم باید تمیز میکردم خونه یکی از کابینت ها رو که حسابی خلوت خلوت کردم ادویه جات داخلش میزاشتم که اونا رو با نظم چیدم داخل کمد دیواری فقط اونایی که ضروری هستن گذاشتم داخل کابینت بعد از اتمام کار آشپزخونه افتادم به جون اتاق و حال گردگیری کردم و جارو برقی کشیدم واقعا دیگه نمیکشیدم
واسه شستن حمام ودست شویی ولی فقط میدیدم همه جا تمیزه و برق افتاده بازم به کارم ادامه دادم تا ساعت 9/20که تموم شد کل کارام ساعت 10همسری اومد رفتیم بیرون منم شام یه ساندویج خوردم
جمعه 29 اردیبهشت صبح ساعت 8/20 از خواب بلند شدم واسه ناهار ترچین مرغ درست کردم جاتون خالی خوشمزه شده بود اولین بار بود که تر چین درس میکردم از نظر خودم که خوب شده بود در حین درس کردن غذا به کارای دیگم انجام میدادم دیدم که تراس چیز اضافی داخلشه منم هر چیز اضافی بود برداشتم بردم پایی البته این کار 6 بار انجام شد با طی کردن 21 پله البته با هر رفت و برگشت خودتون حساحب کنین چقد میشه کمرم به شدت درد گرفت ولی تراسم تمیز تمیز شد
ساعت 1/5 هم ناهار خوردیم منم از بس که خسته بودم نمیدونم کی خوابم برد تا ساعت 4 خوابیدم البته دوست داشتم بیشتر بخوام ولی از خوردن در پارکینگ بهم از خواب پریدم وقتی از خواب بلند شدم دیدم همسری نیس رفته بود مغازه منم ساعت 5/30 زنگ زدم خونه ی مامانم دیدم خونه هستن منم آماده شدم رفتم اونجا تا ساعت 8 من و خواهری و بابام با مامانم خونه بودیم قرار بود که خواهرم بیاد ولی نیمد منم ساعت 8 از خونه زدم بیرون همشونم اصرار کردن که شام بمونم ولی خوب نموندم بنده خدا بابام هم خیلی اصرار کرد دلمم شکست که نموندم آخه بابام بهترین بابای دنیاس فوق العاده مرد مظلومیه همیشه همه چی رو محیا میکرد تا ما بتونیم واسه خودمون به قول خودش کسی بشیم ولی از دیروز تا حالا یه عذاب وجدا ن دارم که با اون مظلومیت بهم گفت حتی تا دم در خونم اومد و ازم خواست بمونم ولی من نموندم از یه موضوعی که از قبل ناراحت بودم واسش زیاد حوصله ی موندن جایی رو نداشتم منم پیاده راهی خونه شدم سر یکی از چهار راه ها یه نفر دیدم داره صدام منم وقتی راه میرم به خصوص اگه تنها باشم سریع راه میرم اولش توجه نکردم به رام ادامه دادم ولی وقتی اسممو صدا زد برگشتم دیدم که خواهر شوهریه اومده بوده بانک از عابر بانک پول بگیره بعدم بره پیش همسری یه تحقیق داشت تا براش انجام بده دیگه باهم رفتیم عابر بانک پول گرفتیم بین راهم باهم حرف زدیم خیلی دوسش دارم خیلی دختر ماهیه ایشالله که هر چی از خدا میخواد بشه براش
نزدیکای مغازه بودیم که گفتم من میرم خونه شام درست میکنم شما هم بیاین بعد با همسری که گفت من شام نمی خورم تازم عصرونه خوردم خلاصه بعد از تعارف دیگه من میخواستم برم خونه چون نمی خواستم برم مغازه همسری که به اصرار خواهر شوهری رفتم باهاش هم تو تنها نیستی خونه بعدشم با هم برمیگردیم خونه ی ما منم قبول کردم بعد یه 1 ساعتی مغازه همسری نشستیم و خدا حافظی کردیم سر راه منم رفتم خونه دمپایی که مال بابای همسری خونه ی ما بود برداشتم توی راه که میرفتم گوشیم زنگ خورد خواهر شوهر دومی زنگ زد که ما پارکیم شما هم دوست داشتین بیاین منم به خواهر شوهر 1 گفتم اونم قبول کرد که بریم منتظر شدیم که همسری بیاد از مغازه بعد بریم پارک 2 ساعتی ام داخل پارک نشستیم بعد اومدیم خونه
شنبه 30 اردیبهشت صبح که از خواب بلند شدم حوصله ی کاری رو نداشتم ناراحتم بودم دست چپم هم تیر میکشید شبش خواب نرفته بودم از یه موضوعی که ناراحت بودم حالا بماند که چی بوده دوس دارم تا میتونم خاطره های خوب رو داخل وبلاگم بنویسم بعد از اون کار بدی که کردم که خیلی احمقانه بود دیگه یه اتفاقی افتاد که خدا رو شکر حل شد بلند شدم ناهار ماهی درس کردم بعد یخچال و تمیز کردم لباس ها رو انداختم لباسشویی یه خورده پونه بود که از قبل داشتیم اونو با آسیاب خوردش کردم بعدم یه ماسک هلو زدم به صورتم و استراحت کردم و لی فکرم مشغول بود و یه برنامه ریزیایی با خودم کردم که بیشتر هم به سلامت روحیم هم جسمیم برسم یه برنامه ی غذایی برای هفته ی غذایمون نوشتم که 4 وعده داخلش باشه زدم به یخچال بعدم لباس ها گذاشتم که اتو کنم که یه مقداری شو بعد از ناهار اتو کردم یه مقداریشم مونده برای امشب یه خواب 1 ساعته کردیم وبعدش همسری دوش گرفت بعد از حمام قربونش برم هود و تمیز کرد دستش درد نکنه بعدم آماده شدیم بریم سر کار البته قبلش یه چیزی رو بردیم خونه ی مامان خودم
دوستون دارم همیشم عشقتون پایدار باشه
ودر آخر بازم میگم همسر عزیزم دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

