تبليغاتX
خاطرات زندگی من

خاطرات زندگی من

زندگی تفسیر سه کلمه است خندیدن...بخشیدن...وفراموش کردن پس...

روزانه

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ساعت توسط مهسا
سلام خوبین سلامتین ماهم خوبیم خدا رو شکر

5 شنبه 28 اردیبهشت صبح که سر کار بودم ناهارم غذای حاضری درست کردم از قبل برنامه ریزی کرده بودم که امروز بعد از ظهر که تعطیلم خونه رو تمیز کنم بعد از اینکه ناهار خوردیم ظرفا رو شستم بعدش مشغول تماشای تی وی شدم تا ساعت 4 که همسری رفت سر کارش منم از ساعت 4/10 دقیقه شروع کردم به تمیز کردن اول کابینت ها رو تمیز کردم بعدم کف آشیزخونه رو شستم تا چند ساعت بعدش هنوز بوی مواد شوینده میومد خسته میشم ولی خوب آخر هفته بود تعطیلم بودم باید تمیز میکردم خونه یکی از کابینت ها رو که حسابی خلوت خلوت کردم ادویه جات داخلش میزاشتم که اونا رو با نظم چیدم داخل کمد دیواری فقط اونایی که ضروری هستن گذاشتم داخل کابینت بعد از اتمام کار آشپزخونه افتادم به جون اتاق و حال گردگیری کردم و جارو برقی کشیدم واقعا دیگه نمیکشیدم

واسه شستن حمام ودست شویی ولی فقط میدیدم همه جا تمیزه و برق افتاده بازم به کارم ادامه دادم تا ساعت 9/20که تموم شد کل کارام ساعت 10همسری اومد رفتیم بیرون منم شام یه ساندویج خوردم

جمعه 29 اردیبهشت صبح ساعت 8/20 از خواب بلند شدم واسه ناهار ترچین مرغ درست کردم جاتون خالی خوشمزه شده بود اولین بار بود که تر چین درس میکردم از نظر خودم که خوب شده بود در حین درس کردن غذا به کارای دیگم انجام میدادم دیدم که تراس چیز اضافی داخلشه منم هر چیز اضافی بود برداشتم بردم پایی البته این کار 6 بار انجام شد با طی کردن 21 پله البته با هر رفت و برگشت خودتون حساحب کنین چقد میشه کمرم به شدت درد گرفت ولی تراسم تمیز تمیز شد

ساعت 1/5 هم ناهار خوردیم منم از بس که خسته بودم نمیدونم کی خوابم برد تا ساعت 4 خوابیدم البته دوست داشتم بیشتر بخوام ولی از خوردن در پارکینگ بهم از خواب پریدم وقتی از خواب بلند شدم دیدم همسری نیس رفته بود مغازه منم ساعت 5/30 زنگ زدم خونه ی مامانم دیدم خونه هستن منم آماده شدم رفتم اونجا تا ساعت 8 من و خواهری و بابام با مامانم خونه بودیم قرار بود که خواهرم بیاد ولی نیمد منم ساعت 8 از خونه زدم بیرون همشونم اصرار کردن که شام بمونم ولی خوب نموندم بنده خدا بابام هم خیلی اصرار کرد دلمم شکست که نموندم آخه بابام بهترین بابای دنیاس فوق العاده مرد مظلومیه همیشه همه چی رو محیا میکرد تا ما بتونیم واسه خودمون به قول خودش کسی بشیم ولی از دیروز تا حالا یه عذاب وجدا ن دارم که با اون مظلومیت بهم گفت حتی تا دم در خونم اومد و ازم خواست بمونم ولی من نموندم از یه موضوعی که از قبل ناراحت بودم واسش زیاد حوصله ی موندن جایی رو نداشتم منم پیاده راهی خونه شدم سر یکی از چهار راه ها یه نفر دیدم داره صدام منم وقتی راه میرم به خصوص اگه تنها باشم سریع راه میرم اولش توجه نکردم به رام ادامه دادم ولی وقتی اسممو صدا زد برگشتم دیدم که خواهر شوهریه اومده بوده بانک از عابر بانک پول بگیره بعدم بره پیش همسری یه تحقیق داشت تا براش انجام بده دیگه باهم رفتیم عابر بانک پول گرفتیم بین راهم باهم حرف زدیم خیلی دوسش دارم خیلی دختر ماهیه ایشالله که هر چی از خدا میخواد بشه براش

نزدیکای مغازه بودیم که گفتم من میرم خونه شام درست میکنم شما هم بیاین بعد با همسری که گفت من شام نمی خورم تازم عصرونه خوردم خلاصه بعد از تعارف دیگه من میخواستم برم خونه چون نمی خواستم برم مغازه همسری که به اصرار خواهر شوهری رفتم باهاش هم تو تنها نیستی خونه بعدشم با هم برمیگردیم خونه ی ما منم قبول کردم بعد یه 1 ساعتی مغازه همسری نشستیم و خدا حافظی کردیم سر راه منم رفتم خونه دمپایی که مال بابای همسری خونه ی ما بود برداشتم توی راه که میرفتم گوشیم زنگ خورد خواهر شوهر دومی زنگ زد که ما پارکیم شما هم دوست داشتین بیاین منم به خواهر شوهر 1 گفتم اونم قبول کرد که بریم منتظر شدیم که همسری بیاد از مغازه بعد بریم پارک 2 ساعتی ام داخل پارک نشستیم بعد اومدیم خونه

شنبه 30 اردیبهشت صبح که از خواب بلند شدم حوصله ی کاری رو نداشتم ناراحتم بودم دست چپم هم تیر میکشید شبش خواب نرفته بودم از یه موضوعی که ناراحت بودم حالا بماند که چی بوده دوس دارم تا میتونم خاطره های خوب رو داخل وبلاگم بنویسم بعد از اون کار بدی که کردم که خیلی احمقانه بود دیگه یه اتفاقی افتاد که خدا رو شکر حل شد بلند شدم ناهار ماهی درس کردم بعد یخچال و تمیز کردم لباس ها رو انداختم لباسشویی یه خورده پونه بود که از قبل داشتیم اونو با آسیاب خوردش کردم بعدم یه ماسک هلو زدم به صورتم و استراحت کردم و لی فکرم مشغول بود و یه برنامه ریزیایی با خودم کردم که بیشتر هم به سلامت روحیم هم جسمیم برسم یه برنامه ی غذایی برای هفته ی غذایمون نوشتم که 4 وعده داخلش باشه زدم به یخچال بعدم لباس ها گذاشتم که اتو کنم که یه مقداری شو بعد از ناهار اتو کردم یه مقداریشم مونده برای امشب یه خواب 1 ساعته کردیم وبعدش همسری دوش گرفت بعد از حمام قربونش برم هود و تمیز کرد دستش درد نکنه بعدم آماده شدیم بریم سر کار البته قبلش یه چیزی رو بردیم خونه ی مامان خودم

دوستون دارم همیشم عشقتون پایدار باشه

ودر آخر بازم میگم همسر عزیزم دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

[ ]

روزانه

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت توسط مهسا
سلام و تبریک دوباره به شما دوستای گلم 

روز جمعه 22 اردیبهشت

صبح که از خواب بیدار شدم وقتی همسری میخواست بره مغازه منم رسوند خونه ی خودمون ناهار خونه ی مامانم بودیم داداشم با خانمش اومدن خونمون هدیه روز مادر رو آوردن زن داداشم حامله اس 4 ماهه دیگه دخملش به دنیا میاد یه پسر دارن 5 سالشه تا چند ماهه دیگه دخمل دار میشن حدود یه 1 ساعتی نشستن بعد رفتن منم نشستم تی وی نگاه کردم ساعت 1 بود که همسری اومد قبل از اینکه ناهار بخوریم یه کاسه از قورمه سبزی برای زن داداشم کنار گذاشتیم زنگ زدم به دادشم که بیاد ببره بعد از اینکه ناهار خوردیم خوابیدیم عصر هم با همسری و بابای خودم رفتیم بیرون شبم قرار شد که شام رو ببریم پارک بخوریم تا 11/5 پارک بودیم بعد اومدیم خونه لالا کردیم

شنبه 23 اردیبهشت

صبح که اومدن سر کار ولی همش تو این فکر بودم که ناهار چی درس کنم که متفاوت باشه آخه دیروز2 مین سالگرد ازدواجمون بود منم وقتی رفتم خونه زود تند مرغ و گذاشتم بیرون تا ساندویچ مرغ درست کنم بعداز اینکه کارم تموم شد شربت درست کردم سبزی خوردن و خیار شور و گرجه ها رو شستم خودمم رفتم حمام  لباس تمیز پوشیدم آماده بودم که همسری بیاد خدا رو شکر همسری از غذا راضی بود عکسشو براتون میزارم بعد خوابیدم نمی دونم کی همسری رفته بود سر کار منم یک ربع به 5 زدم بیرون تا 7/5 مغازه بودم بعد رفتم خونه ی خودمون کادوی مامانم دادم.

ساعت 9 برگشتم خونه و بادمجون و کدو واسه ناهار فردا پوست گرفتم بعد خودمو خوشمل کردم و لباس پوشیدم تا بریم خونه مادر همسری وقتی که ما رسیدیم خواهرو برادر همسری میخواستن برن خونشون اونا زودتر از ما اومده بودن رفتیم داخل و یه کم نشستیم منم کادو رو به مادر همسری دارم البته قبلش تبریک و بوسش کرده بودم هم برای مادر خودم هم برای مادر همسری روسری ساتن گرفته بودم حدود 1 ساعتی نشستیم و بعد یه کم دور خوردیم شامم همسری پیتزا گرفت خوردیم بعد اومدیم خونه همسری خوابید منم بادمجونا رو سرخ کردم بعد لالا کردم


[ ]

تبریک

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت توسط مهسا
روز مادر و زن رو به تمام فرشته های روی زمین تبریک میگم

[ ]

روزانه

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت توسط مهسا
سلام

خدا رو شکر تو پست قبلی تونستم یه جورایی خودم رو بیشتر به شما دوستای گلم بشناسم

5 شنبه 14 اردیبهشت

صبح تا ظهر مغازه بودم عصرم تعطیل بودم بعد از خوردن ناهار و شستن ظرفا گرفتم خوابیدم عصرم رفتم خونه ی مامان خودم شامم همون جا خوردیم ساعت 12 اومدیم خونه

جمعه 15 اردیبهشت

همسری صبح زود رفت سر کار منم وقتی بیدار شدم دیدم نیس یه کوچولو ناراحت شدم آخه فقط روزای جمعه ها ما صبحونه پیش هم میخوریم مابقی روزا صبحها پیش هم نیستیم همسری زودتر از من میره سر کار منم صبحونه نخوردم برای ناهار خورش سبزی درست کردم راستی من همیشه برنجام میشه مثل کته به نظرتون چی کار کنم که خوب بشه خلاصه ناهار خوردیم بعد با همسری  فیلم زن ها فرشته اند نگاه کردیم بعد از تموم شدن فیلم همسری زنگ زد به خونه ی مامانش که آماده شین میخوایی بریم بیرون جاتون خالی جای قشنگی بود جاده خاکی زیاد داشت ولی رفتنش میرزید عکساشو براتون میزارم البته برای گرفتن یکی از عکسا بود که دمپایی همسری رو داخل شل گیرکرد اونجا باتلاق زیاد داره منم حرص میخوردم که چرا کاری رو که میگم نکن میکنه بعضی وقتا یه کار ایی میکنه که اون موقع کاردم بزنی خونم در نمیاد مثلا مار میگیره داخل دستش از درخت چند متری میره بالا داخل آبی که خطر داره شنا میکنه اون روزم که آقا داخل باتلاق گیر کرد مجبور شد دمپایی شو همون جا ول کنه خلاصه عصرونم نون و پنیر و هندونه خنک خوردیم که واقعا میچسبید تو اون هوا همچین چیزی شبم اومدیم خونه همسری قرار بود فردا بره شیراز منم دوست داشتم برم خرید کنم اولش مخالفت کرد ولی صبح دیدم که خودش صدام زد که بلند شو تا بریم منم زود آماده شدم و صبح زود رفتیم همسری میخواست کارتون و فیلم و بازی و یه مشت قطعات واسه مغازش بگیره منم باهاش رفتم اون مشغول خرید برا مغازه بود منم رفتم داخل مغازه ها واسه خودم گشتم یه مانتو و کیف و رژمایع برا خودم خریدم عکسشو میزارم هر چی گشتم دنبال یه لباس خواب لیمویی فانتزی گیرم نیمد عاشق لباس خوابم خلاصه بعد از ظهرم اومدیم توی راه کنگر دیدیم خریدیم هر وقت خورشش رو درست کردم عکسشو میزارم عصر که رسیدیم  همسری منو خونه ی مامانم گذاشت خودشم رفت مغازه ساعت 8/5 اومدم خونه تا لباسامو بزارم سر جاش یه شربتم درس کنم واسه همسری چون میدونم واقعا خسته بود از بس که راه رفته بود ساعت 9 هم نگای فیلم عشق و جزا کردم ساعت 11  همسری از مغازه اومد شام و شربتش رو خورد بعدشم خوابیدیم از بس خسته بودم نمیدونم کی خوابم

همسری عزیزم خیلی دوست دارم به خاطر تمام زحمتایی که میکشی برای زندگیمون تا بهتر بشه ممنونم ازت 

هم من همسری جلو جلو کادو های سالگرد ازدواجمون به هم دادیم مال من که شاهنامه بود مال همسری ام که زحمت کشید یه کارت هدیه بود که بعدا بازم یه مبلغ دیگه قرار شد که بزاره روش که یه عینک آفتابیکادو بهم بده عینک قبلیم چند روز پیش شکست  عینکه  قیمتش 58000بود ولی بعدا شد کادو ی عروسیمون دوست همسری صاحب عینک فروشیه بود  خلاصه عینکمون شد مجانی کارت هدیه هم باز همسری به خودم برگردوندش


[ ]

این منم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ساعت توسط مهسا
سلام میخوام تو این پست از چیزایی که دوست دارم براتون بگم

من همیشه دوست داشتم یه همسر مهربون وخوش اخلاق در آینده شریک زندگیم بشه که خدا رو شکر همین طورم شد همیشه دوست داشتم اختلاف سنی که با همسرم دارم زیاد باشه که شکر خدا من وهمسری 9 سال با هم اختلاف سنی داریم خیلیا وقتی همچین چیزی رو میشنیدن میگفت مگه میشه تو بچه ای اون خیلی بزرگتر از توهه ممکن باهم نسازین ولی به همشون نشون دادم تو این  2 سال که با هم ازدواج کردیم مثل تمام زن و شوهرای دیگه لحظه های خوب و بد داشتیم ولی همیشه کنار هم بودیم و از خدا میخوام که تا آخر عمرمون همیشه در کنار هم باشیم و یه زندگی بی دغدغه و آروم داشته باشیم البته قبل از همه ی اینا آرزوی سلامتی میکنم من و همسری تصمیم گرفتیم 1دونه بچه داشته باشیم تا پنج شش ساله دیگه ام بچه دارنشیم دوست داریم بچمون دختر باشه

از بچگی دوست داشتم مهندسی کشاورزی بخونم چون عاشق گل و گیاه ولی قبول شدم بنا به دلایلی نرفتم موندم داخل شهر خودمون یه رشته ی دیگه خوندم روزی که نتیجه قبولیم داخل دانشگاه شنیدم خوشحال شدم ولی هر کسی یه سازی میزد برا خودش پزشکی مامایی قبول شدم که اصلا با روحیم سازگار نبود ولی همه بهم میگفتن برو این رشته رو بخون مهندسی کشاورزی هیچ کس موافق نبود که برم پیام نور شیمی قبول شدم که از شهری که قبول شده بودم خوشم نیمد در نتیجه داخل شهر خودمون موندم و یه رشته که یه جورایی نزدیک به کشاورزی بود خوندم 

از روحیاتم بگم براتون من عاشق موسیقی آروم با صدای کم داخل ماشین تو یه جای دنج وخلوتم البته شب باشه آسمونم پراز ستاره صدای هیچی جز جیرجیرکم نیاد شبای تابستون یه جایی هس نزدیک شهرمون که من وهمسری میریم اونجا سعی میکنم لذت ببریم هم از تاریکی هم از سکوت هم از هوا ولی وقتی که روز باشه دوس دارم صدای آهنگ بلند آهنگم شاد باشه از  صدای معین و مهستی خوشم میاد ازخواننده های خارجی صدای انریکو رو دوس دارم از بین گلها گل رزقرمزو سفید وصورتی رو دوس دارم رنگ سبز و بنفش و قرمز و صورتی بیشتر از همه دوس دارم از ارتفاع و آب و سرعت می ترسم زیاد اهل مد نیستم اون چیزی می پوشم که دوس دارم از افرادچه زن چه مرد خوشبو وتمیز و خوش پوش و شیک خوشم میاد از اشخاص متکبر و از خود راضی بدم میاد شاید بتونم با صفات دیگرون بسازم ولی هیچ وقت با چنین اشخاصی تا اونجایی که بتونم نشست و بر خاست نمیکنم دوست داشتم اگه خودم خیلی پول دار بودم یکی از این شغل ها رو داشتم یه پاساژبرزگ طلا فروشی یا  صاحب یه مجتمع تجاری بودم لوکس ترین مبلمان ها رو داشتم یاطراح لباس بودم بهترین شو لباسا رو داشتم یااین یکی یه کم عجیبه همسری وقتی که میگم میخنده میگه تو هم از یه چیزایی  خوشت میاد لاستیک فروشی داشتم البته لاستیک ماشینای شاسی بلند یه چیز دیگه از بین ماشینا عاشق لنکروز و لکسوزو فراری ام از بین شهر های کشورمون  از اصفهان زیاد خوشم میاد چون همشون هنرمندن وجاهای تاریخی زیاد داره اینم بگم تا حالا نرفتم ایشالله تابستون امسال میریم با همسری

ازبین فصل ها زمستون رو دوس دارم و از بین ماها بهمن ماه رو دوس دارم بارونم که نگفتنیه وقتی بارون میاد بوی خاکم بلند میشه اون لحظه یکی از بهترین لحظه های زندگیمه

اگه بخوام به کسی هدیه بدم دوس دارم کتاب بدم 

ازبین کتاب هایی که تا حالا خوندم از باغ مارشال و زندگی نامه ی فروغ فرخزاد خوشم اومده شعرای سهراب سپهری رو هم دوس دارم

از بین غذا ها قورمه سبزی و کباب دوس دارم فست فودم عاشق پیتزام با سیب زمینی 

فیلم شام آخر رو دوس دارم از سریال عشق و جزا که میزاره هم خوشم میاد به خصوص از شخصیت ساواش

بازیگرای ایرانی گلزار و اشکان خطیبی و الهام حمیدی خوشم میاد بازیگران خارجی تام کروز 

وقتی از چیزی یا کسی ناراحت میشم سکوت و گریه کردن سبکم میکنه 

بهترین روزای زندگیم روز عقد و عروسیمون بوده

از انتظار کشیدن تنفر دارم

از بزرگترین آرزوهای زندگیم اول آرزوی سلامتی برای همه میکنم ولی دوست دارم اگه زمانی ثروتمند شدم تا اونجایی که میتونم به موسسه های بهزیستی کمک کنم و به عنوان یه خانواده ی جدیدم بشم و بهشون سر بزنم واز بچم بخوام که قدر زندگیشو همیشه بدونه 

همین الان به همسری زنگ زدم یه خبر بهم داد که خیلی خوشحالم کرد از اونجایی که تو کاراش دقت و ظرافت و حوصله به خرج میده و تا اون کارو به نحو احسن انجام نده ول کنش نیس چند روز پیش یه تحقیق آماده کرده الان اون تحقیق مقام اول کشوری شده واقعا دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم... بهت افتخار میکنممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم...

دیگه چیزی یادم نمیاد اگه سوال دارین بپرسین البته زیاد خصوصی نباشه

شماهم پیشنهاد میکنم این کارو کنید تا بیشتر هم دیگه رو بشناسیم       

دوستون دارمممممممممممممممممممممممممممم                                              

[ ]