سلام میدونم خیالی وقته که نیومدم  همه خوبین سلامتین ما هم خوبیم  

امروز که صبح از خواب بلند شدم خیلی دپرس بودم دیشب یه حرفی همسر زد که بد جوری دلم رو شکوندولی من اون رو با همه ی داشته و نداشته هاش قبول دارم بهترین چیز در اون لحظه فکر می کنم سکوت بود بعدشم رفت والیبال با دوستاش یه چیزیه رو خیلی وقته فهمیدم ولی خدا کنه عملیش کنم می خوام فقط به خودم برسم به هیچی ام فکر نکنم فقط همیشه به یاد بابام هستم تنها کسی که تو زندگیم با تمام وجودم دوسش داشتم نه به خاطر اینکه دیگه بین مانیست به همه ی دلیلایی که تا 25 سالگی کنارم بود به دلیل همه ی خاطره های خوبی که باهاش داشتم روحت شاد بابا جون دوست دارم بگذریم جو و عوض کنم  

شکر خدا محل کارم عوض نشد نزدیک خونمونه این جوری خیلی بهتره برام 

بچه من این روزا همش فکر می کنم چی کار کنم صبح که بی کارم شما اگه ایده ای دارین بهم بگین  

مامان بابام هفته ی گذشته به رحمت خدا رفت در سن 108 سالگی ولی بابای من بنده خدا 74سالش بودبعد از فوت بابام یه سری قضیه هایی برای ارث بابام پیش اومد چون مادر بزرگم زنده بود با اینکه تمام دارایی بابام به نام مامانم شده بود ولی هنوز خانواده ی پدرم هنوز تهدیدمون می کردن ولی زهی خیال باطلبالا خره خودشون اتش بس زدن تا ببینینم باز اقدامی می کنن یا نه ولی در نهایت ما پیروزیم 

دوهفته ی دیگه می خوام برم شیراز قصد خرید کردن دارم احتمالا یه مانتو شلوار برا محیط کارم می خرم و روسری ساتن مشکی برای مانتو رسمی واسه بعضی مجالس که مناسب باشه  

تا چند ماهه دیگه یه پول اندکی بهم می رسه احتمالا بهترین گزینه رو که به نفعمه انتخاب می کنم اگه خدا بخوادولی بازم موندم تا ببینم خدا چی می خواد 

خدایا امسال داری تنبیهمون می کنی اینجا که اصلا یه بارون درست و حسابی نیومده دلم بارون می خواد شب باشه با صدای بارون ورعد و برق بخوام پس بیام که خدا رحمتش رو نازل کنه  

دیگه موندم چی بنویسم ولی دستام به نوشتن رفته   

اهان یعنی من حدود 4 سال که دارم می نویسم خوشحالم

هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید خوب مواظب خودتون باشین دوستون درم


نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه بیست و سوم دی 1393

لينك مطلب

سلام میدونم خیالی وقته که نیومدم  همه خوبین سلامتین ما هم خوبیم  

امروز که صبح از خواب بلند شدم خیلی دپرس بودم دیشب یه حرفی همسر زد که بد جوری دلم رو شکوندولی من اون رو با همه ی داشته و نداشته هاش قبول دارم بهترین چیز در اون لحظه فکر می کنم سکوت بود بعدشم رفت والیبال با دوستاش یه چیزیه رو خیلی وقته فهمیدم ولی خدا کنه عملیش کنم می خوام فقط به خودم برسم به هیچی ام فکر نکنم فقط همیشه به یاد بابام هستم تنها کسی که تو زندگیم با تمام وجودم دوسش داشتم نه به خاطر اینکه دیگه بین مانیست به همه ی دلیلایی که تا 25 سالگی کنارم بود به دلیل همه ی خاطره های خوبی که باهاش داشتم روحت شاد بابا جون دوست دارم بگذریم جو و عوض کنم  

شکر خدا محل کارم عوض نشد نزدیک خونمونه این جوری خیلی بهتره برام 

بچه من این روزا همش فکر می کنم چی کار کنم صبح که بی کارم شما اگه ایده ای دارین بهم بگین  

مامان بابام هفته ی گذشته به رحمت خدا رفت در سن 108 سالگی ولی بابای من بنده خدا 74سالش بودبعد از فوت بابام یه سری قضیه هایی برای ارث بابام پیش اومد چون مادر بزرگم زنده بود با اینکه تمام دارایی بابام به نام مامانم شده بود ولی هنوز خانواده ی پدرم هنوز تهدیدمون می کردن ولی زهی خیال باطلبالا خره خودشون اتش بس زدن تا ببینینم باز اقدامی می کنن یا نه ولی در نهایت ما پیروزیم 

دوهفته ی دیگه می خوام برم شیراز قصد خرید کردن دارم احتمالا یه مانتو شلوار برا محیط کارم می خرم و روسری ساتن مشکی برای مانتو رسمی واسه بعضی مجالس که مناسب باشه  

تا چند ماهه دیگه یه پول اندکی بهم می رسه احتمالا بهترین گزینه رو که به نفعمه انتخاب می کنم اگه خدا بخوادولی بازم موندم تا ببینم خدا چی می خواد 

خدایا امسال داری تنبیهمون می کنی اینجا که اصلا یه بارون درست و حسابی نیومده دلم بارون می خواد شب باشه با صدای بارون ورعد و برق بخوام پس بیام که خدا رحمتش رو نازل کنه  

دیگه موندم چی بنویسم ولی دستام به نوشتن رفته  

هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید خوب مواظب خودتون باشین دوستون درم


نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه بیست و سوم دی 1393

لينك مطلب

 
سلام  الان اینجا داره بارون می یاد منم تنهام و به صدای بارون گوش می دم واقعا صداش خیلی قشنگه  

من عاشق بارونم امروزم تولدمه خدای مهربونم بهم هدیه اش رو داد   

دلم واسه خودم می سوزه این مدت برا خیلی ها  خیلی کارا رو انجام دادم ولی هیچ کس یه تشکر خشک و خالی ام ازم  نکرد از جمله کارای انحصار ورثه پدر بزرگم  درست کردن بیمه ی مامانم  درست کردن بیمه ی عمر پدر بزرگم سوال کردن از وکیل برای کارای انحصار ورثه ی پدر خودم کارای بیمه ی خواهر بزرگم رفتن به بانک و پرداخت اقساط خودمون زودتر از موعد قرض دادن پول به چند نفر حتی به یکی از اساتید محل کارم  خریدای خونه که کلا به عهده ی خودمه خرید یخچال جدید برای مامانم و پرادخت پول اون توسط خودم پرداخت پول بیمه ی خواهرم البته اینا هر موقع پول داشتن بهم پس می دن کلا هرچی پول داشتم در گردش خورده کاری های خواهرسومی ام و هزارو یک کار دیگه اتفا قا خیلی خوشحالم ازاینکه تونستم به درد خیلی ها بخورم و یه کاری که از دستم بر می یومده براشون انجام بدم از ته دل خوشحالم  

ولی یه چیزی که هس امروز هیچ کس بهم یه تبریک خشک و خالی ام نگفته دریغ از یه کادو ی تولد یا من خیلی پرتقع ام یااوناخیلی بی خیال  

همسری ام هنوز نیومده با دوستاش داره اقا والیبال بازی می کنه  

نوه های دایی همسری ام به دنیا اومدن خیلی بامزن و خوشمزه اسم ماشون شد نهال و نیلا 

دلم یه سفر می خواد برم تنهایی ولی خیلی بهم خوش بگذره اساسی  

روز جمعه یه روز خوبی بود برام با همسری بعد از مدت ها رفتیم به دل طبیعت خوش گذشت ساعت 6صبح رفتیم به همراه یه گروه از مردم از همه صنف پاک سازی محیط زیست منم یه نصفه پلاستیک زباله اشغال جمع کردم در طول مدتی ام که اونجا بودیم همه به اهنگ های پاشایی گوش می دادن  

جدی یه گروه از ادما تا یکی هست قدرشو نمی دونم همین که رفت از دنیا تا مدت ها در یاد و ذهن ما هست 

دلم بد جور هوس یه غذای نزری کردهنمی دونم اشپز پی کار می کنه که با غذای خونگی فرق می کنه 

احتمال داره که مکان هنر کدمون عوض بشه مکان جدید ایشالله یه مکان هنری تر باشه یه گالری ام داریمکه اثار رو می زاریم برا فروش 

این روزا تو هر ادارهای یا ارگان یا مکان خاص دیگه ای میرم به خیلی ها سلام می کنم و اشنا بیرون می یام و برا سری بعد می شن پارتی 

یعنی اگه کسی تو اداره ها کسی نداشته باشه کارش 

خوب برم که خیلی حرف زدم ایشالله برام دعا کنین تا به خواسته هایی که مد نظرمه بهشون برسم 

بعدا نوشت همسری برام کیک خرید خونه ی مامانم تولد گرفتیم همه بهم کادو دادن وهمه نقدی حساب کردن دستشون درد نکنه مبلغ همسر بیشتر از همه بود ممنون که به یادم بودی 

کیکم خیلی خوشمزه بود همه تعریف می کردن ازش


نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه سوم آذر 1393

لينك مطلب

سلام 

خوبین خیلی وقت بود که می خواستم بیام بنویسم ولی نشد

چند روز پیش چهارمین سالگرد وبلاگم بود در واقع وبلاگم چهار ساله شد

این روزا خیلی خستم از فعالیت نیس خسته ی روحی و ذهنی ام نمی خوام انرژی منفی بدم ولی خوب دیگه حال و روز این روزامه

روز جمعه خونه پدر بزرگم حلوای نذری داریم همه ی داییام و خالم اینا هستن امسال دیگه نه پدر من تو جمعمون هس نه پدر بزرگم مادر بزرگمم که ۸ سال پیش به رحمت خدا رفت

این روزا هم همسری شب دیر وقت می یاد وقتی ام می یاد خسته اس خدایا همیشه برام سالم نگهش دار خیلی دوسش دارم

هفته پیش یه سر رفتیم شیراز خوب بود رفتیم خونه ی داییم ناهار هایپر استارم رفتیم منم یه مانتو اداری برا خودم گرفتم خوش فرم وشیک دوسش دارم هنوز فرصت نشده بپوشمش

دلم برای اونایی که اسید پاشی کردن روشون می سوزه واقعا کسی که این کار و کرده یه خوی حیوانی داشته و بویی از انسانیت نبرده

همتون رو دوست دارم مواظب خودتون باشین


نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه هفتم آبان 1393

لينك مطلب

سلام اولین پست پاییزیم مبارک

نمی دونستم چی بنویسم ولی هوس نوشتن کردم وبلاگم رو که باز کردم دیدم یه چیزی رو نوشتم و کاملا تاییدش می کنم ولی خیلی ازش فاصله دوست دارم اجراش کنم تو زندگیم متن بالای وبلاگم رو نوشتم زندگی تفسیر سه کلمه است فراموش کردن..... بخشیدن ......... و خندیدن پس .... خیلی چیز خوبیه اگه بتونیم اجراش کنیم داخل زندگیامون ولی سخت چون یه وقتایی نه می تونی بعضی چیزا رو نه می شه فراموش کرد نه بخشید اگه با نظرم موافقیم بگین ولی خوب مب دونیم برای اینکه بتونیم زندگی کنیم باید این کارا رو بکنیم

بگذریم الان خونه رو تخت دراز کشیدم ناهار برای مامانم و خواهرام درست کردم جاتون خالی پلو باقله و بادمجون و مرغ سرخ کرده بوش تمام  خونه رو گرفته خیلی گشنمه منتظرو تا شوهر خواهرم بیاد دنبالم تا ناهار و ببریم نوش جان کنیم خواهرام اومده بودن خونه ی مامانم تا خونه تکونی کنن  که خدا رو شکر کارشون تمام شده خونه کاملا برق انداختن دستشون درد نکنه خیلی دوسشون دارم

دوستای خوبم می بوسمتون و همیشه به یادتون هستم مواظب خودتون باشین بای


نوشته شده توسط مهسا در جمعه چهارم مهر 1393

لينك مطلب

موضوعات
لینکدونی
جستجو
امکانات سایت